مؤلف مجهول
63
تاريخ سيستان
اشارت همى كرد ، باز چنان ديدم كه چيزى چون ماه چهارده پيش آمد و او را پيش من نهاد كه بگير [ 1 ] سيّد اولين و آخرين را كه عزّ دنيا و آخرت بيافت ، و برفتند و پس از آن كس نديدم . باز عبد المطلب گويد كه آن شب من بكعبه اندر بودم بر مقام ابراهيم ( ع ) كه كعبه را ديدم كه ساجد گشت باز راست بايستاد و بآوازى فصيح همى گفت الله اكبر الله اكبر ربّ محمّد عليه السّلم اكنونست كه خداى تعالى مرا پاك كرد و از مشركان باز رستم ، باز همه بتان نگونسار گشتند و منادى بانگ همى كرد كه آمنه محمّد را عليه السّلم بزاد و اينك دو بار شسته بطشت و ابريق و آب فردوس ، و من گفتم كه مگر اين بخواب همى بينم باز گفتم سبحان الله من بيدارم باز بيرون از باب بنى شيبه ببطحاء مكّه رفتم باز صفا و مروه را ديدم متحرّك و مرا گفتند كه يا سيّد قريش كجا روى ؟ و من هيچ جواب نكردم كه مرا دل اندر حديث آن بسته بود كه تا نزديك آمنه شوم و نگاه كنم تا چه بودست ، چون آنجا برسيدم همه مرغان عالم را ديدم آنجا به هوا اندر ايستاده و ابرى سپيد بر سر حجرهء وى سايه كرد [ ه ] بسيار جهد كردم تا خويشتن بدان آوردم كه در بزدم ، آمنه مرا نرمك آواز داد و بيامد و در باز كرد ، به روى او نگاه كردم آن نور اندر جبين او نديدم و برو هيچ نشان نديدم . از ضعف خواستم كه حرير خويش بدرانم ، آمنه گفت چه بود ؟ گفتم نور كجاست ؟ گفتا تمام بياوردم ، و اينك اين مرغان مرا ميگويند كه فراما ده تا بپروريم و اين ابر همى گويد كه فرا من ده تا بپرورم ، عبد المطلب گفت مرا نماى ، گفت امروز نتوان كه كسى آمده است و ميگويد كه هيچ آدمى را به دو تا سه روز راه نيست ، عبد المطلب شمشير بر كشيد و بدر حجره شد ، گويد مردى هولناك ديدم كه بيرون آمد پذيرهء من و گفتا باز گرد و اگر نه هم اكنون هلاك گردى ، گفتا دست من سست شد و زفان [ 2 ] گنگ ، شمشير ببوست [ 3 ] كردم ، پس مرا گفت تا سه روز تمام نشود كه همه فريشتگان بيايند و او را زيارت كنند ، پس آدميان را ديدار او باشد ، ابن عباس گويد يك هفته شب
--> [ 1 ] در اصل « گير » بوده بائى بر آن بعدها الحاق شده است . [ 2 ] در اصل « رفان » با راء نوشته و محققا زفان است كه لهجه ايست از ( زبان ) . [ 3 ] كذا . . . و در زير « يو » دو نقطه وصل بهم - شايد مراد از « پوست » غلاف شمشير باشد ؟